خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ي شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست...
نرم نرمك ميرسد اينك بهار

خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من، گرچه در اين روزگار
جامه ي رنگين نميپوشي به كام،
باده ي رنگين نميبيني به جـــــــام،
نقل و سبزه در مـيان سفره نيست،
جامت، از آن مي كه مي بايد تهي ست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ!
مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزهها روييدن آغاز كردهاند و رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن، يعني نوروز. بيشك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سرزده است و نخستينبار، آفتاب در نخستين نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزدهي قرون تهي ميگذريم و در همهي نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا مي شده است، با همهي زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدويد و روح آنان در دلهايمان ميزند، شركت ميكنيم و بدينگونه، ”بودن خويش“ را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشهبرانداز زمانها و آشوب گسيختنها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و در هجوم اين قرن دشمن كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، ”خالي از خويش“، بردهي رام و طعمهي زدوده از ” شخصيت“ اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همهي نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا ميبنديم و ” امانت عشق “ از آنان به وديعه ميگيريم كه ”هرگز نميريم“ و ” دوام راستين“ خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايهي ” اصالت“ خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، ”بر صحيفهي عالم ثبت“ كنيم.
بهار می رسد
دلتان خوش ، کامتان شیرین ،روزگارتان سبز
سمانه قزلو

